الشيخ نجم الدين الطبسي ( مترجم : ابهرى ، معزى ، رمضانى )

371

موارد السجن في النصوص والفتاوى ( حقوق زندانى و موارد زندان در اسلام ) ( فارسى )

اسيران را آورد تا رسيد به مصقلة بن هبيره شيبانى كارگزار على - عليه السلام - در اردشيرخرّه . در اينجا اسيران كه پانصد تن بودند به گريستن پرداختند و مردها با صداى بلند [ خطاب به مصقله ] فرياد زدند : اى بخشنده ! اى بردارندهء بار سنگين ! اى پناه ضعيفان ! اى فريادرس رنج ديدگان ! بر ما منّت نه ، ما را بخر و آزاد كن . مصقله گفت : سوگند به خدا ! بر آنان تصدق كنم ، كه خدا صدقه‌دهندگان را پاداش دهد . سپس ذهل بن حارث را نزد معقل فرستاد و به او گفت : نصاراى بنى ناجيه را به من به فروش و او گفت : به يك ميليون درهم به شما مىفروشم . ذهل مدتى با او چانه زد تا آنان را به پانصد هزار درهم به او فروخت و گفت : فورى وجه را براى امير المؤمنين - عليه السلام - بفرست . مصقله گفت : من الآن مقدارى از آن را مىفرستم و به دنبال آن مقدارى ديگر و همين‌طور تا تمام شود . معقل نزد امير المؤمنين - عليه السلام - آمد و جريان را تعريف كرد . امام به او فرمود : احسنت ، كار خوبى كرده‌اى و آن حضرت منتظر شد تا مصقله وجه را بفرستد ؛ ولى او تأخير كرد و به حضرت خبر رسيد كه مصقله اسيران را آزاد كرده بدون اينكه از ايشان بخواهد چيزى در مقابل آزادىشان به او كمك كنند . سپس فرمود : فكر مىكنم مصقله ضمانتى كرده و به زودى خواهيد ديد كه به وعدهء خود وفا نكند سپس به او نوشت : امّا بعد : بزرگ‌ترين خيانت ، خيانت به امّت است و بزرگ‌ترين نيرنگ به شهروندان ، نيرنگ زدن به رهبرى است . مبلغ پانصد هزار درهم از حقّ مسلمانان پيش توست . فرستادهء من كه نزد تو آمد آن مبلغ را براى من بفرست و گرنه خودت به مجرد ديدن نامه ، به سوى من بيا . من به فرستاده‌ام دستور دادم تو را لحظه‌اى رها نكند تا مال را بفرستى . و السلام . مصقله وقتى نامه را خواند آمد تا به بصره رسيد ، سپس به كوفه نزد على - عليه السلام - آمد . حضرت چند روزى او را آزاد گذاشت و به او چيزى نفرمود سپس دربارهء مال از او پرسيد و او دويست هزار درهم داد و از بقيهء آن درماند . ابن ابى سيف روايت كرده از ابو صلت از ذهل بن حارث : مصقله مرا به منزلش دعوت كرد ، شام آورد و ما خورديم سپس گفت : به خدا سوگند ! امير المؤمنين - عليه السلام - از من خواستار اين مال است ، در حالى كه من توان آن را ندارم . من گفتم : تو اگر بخواهى يك جمعه نمىگذرد كه اين مبلغ را به دست مىآورى و او فرمود : من نمىخواهم به قوم خودم تحميل كنم و براى آن مال ، از كسى كمك بگيرم . سپس فرمود : به خدا سوگند ! اگر پسر هند ( معاويه ) يا پسر عفان ( عثمان ) از من اين مبلغ را طلب‌كار بودند به من